X
تبلیغات
رایتل
هیلاری و روح کاپیتان مالوک

Orkut Scraps - StarsOrkut Scraps - StarsOrkut Scraps - StarsOrkut Scraps - Starshttp://c.universalscraps.com/files/en/stars/star_006.gif

روزی روزگاری در یک شهر شلوغ و پر جمعیت دختری به نام هیلاری  با پدر و مادر ثروتمندش زندگی می کرد. خانواده ی اندرسون  زندگی بسیار خوبی داشتند و از ثروتشان به مردم فقیر می بخشیدند و خدا را برای نعمت های بسیار زیادی که در اختیارشان گذاشته بود سپاس می گفتند.روزی از روز ها که پدر و مادر هیلاری

به سفر رفته بودند در راه با راهزن هایی برخوردند که تمام پول هایشان را ازشان گرفتند.

و وقتیکه به خانه برگشتند هیلاری مثل همیشه منتظر بود تا پدر و مادرش با دستی پر از وسایل های زیبا بگردن اما اینبار خانوم و آقای اندرسون با قیافه ای غمگین بازگشتند وقتی ماجرا رو برای هیلاری گفتن هیلاری خیلی غصه خورد ....
اما یه دفه فکری به خاطرش رسید و به سراغ دوستانش رفت و ماجرای دزدیده شدن پول هارو با اونا درمیان گذاشت دوستان هیلاری بهش گفتن که نگران نباش ما به تو کمک میکنیم تا بتونی پول ها رو پس بگیری.و قرار بر این شد که خانواده ی اندرسون با کالسکه به ظاهر پر پول دوباره از همون مسیر راهزنا عبور کنند و دوستان هیلاری هم پشت سنگ ها پنهان شن.
فردای اون روز طبق نقشه خانواده ی اندرسون کالسکه شون رو پر گونی های آرد کردن و روش رو با پارچه ی بزرگی پوشوندن و به راه افتادن هیلاری و دوستاش هم سریع حرکت کردن تا پنهان شن.
راهزنا جلوی کالسکه ی خانوم و آقای اندرسون رو گرفتن تا بازم اشیا ی قیمتی توش رو بدوزدن.که یهو یه صدای عجیب از پشت تخته سنگها اومد
آااااااااااای دزداااااااااااااااااااان بد ججججججججججججججججججنس من روح کاپیتان مالوک هستم زود هرچه که دزدیدین به صاحبااااااااااااااش برگر دونین...........
دزدای نادون هم که خیلی ترسیده بودن هر چه که دزدیده بودن پس دادن و فرار کردن
هیلاری و دوستانش هم از پشت تخته سنگ ها بیرون اومدند .......
و به این ترتیب خانوادهی اندرسون ثروتشونو به دست آووردن و مال های دزدیده شده ی  دیگرو هم به صاحباش برگردوندن.....
وهیلاری و خانوادش برای همیشه به خوبی و خوشی زندگی کردن...myspace-candybardolls5.gifاین قصه ی رو با آجی نجمه جونم نوشتم....