X
تبلیغات
رایتل
قصه ی دختر سیاه پوش و جادوگر شهر بارلانا

روزی روزگاری در یک قصر زیبا دختری جوان با موهایی طلایی همراه با پدرش که حاکمی مهربان بود زندگی می کرد دخترک سال ها پیش مادرش را از دست داده بود و احساس تنهایی می کرد.


myspace-candybardolls66.gifhttp://art-alacart.com/mural-images/Murals/castle_Full.jpg


تنها دوستان دخترک گنجشک ها وحیواناتی بودند که در جنگل زندگی می کردند.

روزی از روزها که دخترک مشغول بازی در جنگل بود صدایی شنید و به طرف صدا حرکت کرد

یک دختری سیاه پوش با صورتی ترسناک در برابرش ظاهر شد.

ترسید و خواست که برود اما آن دختر سیاه پوش گفت که از من نترس

من را جادوگر شهر بارلانا به این وضع در آورده اگر کسی جلویش را نگیرد دنیا را نابود می سازد

اگر تو به من کمک کنی با هم او را از بین خواهیم برد و دخترک پذیرفت و با هم به راه افتادند.

در راه خرگوشی راRabbit Section of Feild and Stream Wall Mural دیدند که باهراس در حال فرار بود .خرگوش به دختران گفت تا فرار کنند جادوگر عصبانی است و ممکن است آن ها را نابود کند اما آنان بدون توجه به این حرف به راه خود ادامه دادند تا به جادوگر رسیدند جادوگر تا آن ها را دید خواست نابودشان کند

اما دختر سیاه پوس یک مادهی عجیب بر سر جادوگر ریخت.ناگهان در برابر چشمان پسری ظاهر شد

ddol0134.gifپسرک برای آن ها تعریف کرد که جادو شده و از دختر سیاه پوش برای نجاتش تشکر کرد و دوباره او را به شکل اولش درآورد 

cand4.gifmyspace-candybardolls66.gifاز آن روز به بعد شاهزاده دیگر تنها نبود چراکه یک دوست خوب به نام نجمه داشت.



تقدیم به آجی نجمه جون عزیزم



پایان