ســـــــــلام
۲۹ خرداد روز تولد یه فرشته ی آسمونی یه گل مهربون خدا آجی مهشید عزیزم بود.....
تولــــــــــــــــــــــدت مبارک آجی جوووووووووون
روزی که به دنیا اومدی داشت بارون می اومد اما اونروز هوا اصلا ابری نبود این فرشته ها بودن که داشتن گریه میکردن چون یکی از میونشون کم شده بود....
روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد
وبهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است

Ilove you mahshid
هزاران بار تولدت رو تبریک میگم ایشا الله همیشه زنده باشی
ببخشید کیک داشت فراموشم میشد بفرمایین اینم یه کیک خوش مزه دست پخت خودم

سیر ندین؟خب ژس یه کیک دیگه می آرم

اینم کادوی من
راستی داشت یادم میرفت بگم من کم کم دارم وبم رو منتقل میکنم بعد ادرسش رو میذارم .
امیدوارم خوش گذشته باشه تا آپ بعدی بای


  نوشته شده در ساعت 
عکس های خوب میگیرم براتون میفرستم
اونجوری هم ارتباط دارم البته بیش تر اس میدم





این قصه ی رو با آجی نجمه جونم نوشتم....
روزی از روز ها که لالا همراه پدرش برای فروش محصولات کشاورزی به شهر رفته بود دخترانی را دید که مشغول بازی با عروسک هایشان بودند خیلی دوست داشت نزدیکشان شود و با آن ها بازی کند اما چون عروسکی نداشت این کار را نکرد.لالا ارام آرام اشک می ریخت پدرش او را دید و برای اینکه سرش را گرم کند او را به تمشای یک نمایش عروسکی برد.






دیدند که باهراس در حال فرار بود .خرگوش به دختران گفت تا فرار کنند جادوگر عصبانی است و ممکن است آن ها را نابود کند اما آنان بدون توجه به این حرف به راه خود ادامه دادند تا به جادوگر رسیدند جادوگر تا آن ها را دید خواست نابودشان کند
پسرک برای آن ها تعریف کرد که جادو شده و از دختر سیاه پوش برای نجاتش تشکر کرد و دوباره او را به شکل اولش درآورد 




















